تبليغاتX
...خدا

...خدا

در گنگ تب دار بلوغ


                تو می روی


                       و ابلیس با خال کوبی سیبی بر بازو


                                                        به استقبالت می آید.


من میرم


        و عکس خدا در دست زمان


                                         پاره می شود.


ما می گذریم


                   و انگار هیچ کس


                                           نمی گذرد از ما...



نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:16 توسط ....

چه خوب می شد تو همین روزا خدا می آمد 


یه ماچم می کرد


یه چای میزدیم بعد می گفت


این چند وقت داشتم باهات شوخی می کردم


ببینم جنبشو داری یا نه...



نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 19:35 توسط ....

مرگ جسمت مرگ روح من شد

ای که عشقت آرزوی من شد

 مرگ تو مرگ صدای من شد

ای که رویا بی تو تنها تر شد

مرگ نفست مرگ نفسهایم شد

ای که آمدنت ختم دردهایم شد

مرگ تو برد زندگی را از یاد

بیا و برگرد که من مردم و به اسم تو تمام شد                 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 19:25 توسط ....

خدایا میشه یه سر بیای پایین

 

می خوام بغلت کنم و تو گوشت بگم

 

بسه دیگه

 

خسته شدم...

 

  می گن فردا تولدمه...  

 

ای کاش مثل سال های قبل...      

                   

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 19:29 توسط ....

به سان خودت؛

               دوستت خواهم داشت

اما؛آنگونه که

    نه از آینده انتظار باشد و

                           نه به گذشته افتخار.

نه سنگ بر سینه نشان از مهر

                               نه دل پر کینه؛اشاره به قهر

به سان خودم؛

               دوستم داشته باش

که نه حال فراموش شود

                            نه وصل بی آغوش

آن گاه؛اگر بودم؛باش و اگر بودی؛هستم

        ورنه به دل دوست بدار و

                                       به زبان خاموش.

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 19:27 توسط ....

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابرها


 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا


 

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور


 

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره، پولكی از تاج او


 

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، كهكشان


 

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش


 

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب


 

هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش راه نیست


 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود


 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین


 

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود


 

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


 

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها


 

زود می گفتند : این كار خداست

پرس وجو از كار او كاری خداست


 

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است


 

تا ببندی چشم، كورت می كند

تا شدی نزدیك، دورت می كند


 

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند


 

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود


 

خواب می دیدم كه غرق آتشم

در دهان اژدهای سركشم


 

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین


 

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...


 

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا


 

هر چه می كردم، همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود


 

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه


 

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله


 

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود


 

 

تا كه یك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر


 

در میان راه، در یك روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا


 

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!


 

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


 

با وضویی، دست و رویی تازه كرد

با دل خود، گفتگویی تازه كرد


 

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟


 

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست


 

مهربان وساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است


 

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی


 

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست


 

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است


 

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد


 

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...


 

 

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست


 

دوستی، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر


 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد


 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود


 

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا


 

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره ی دل را برایش باز كرد


 

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد


 

چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت


 

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد


 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سكوت آواز خواند


 

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد


 

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت


 

مثل این شعر روان وآشنا

پیش از اینها فكر می كردم خدا ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 22:15 توسط ....

چرا گرفته دلت...


مثل آنکه تنهایی...


چقدر هم تنها!


و فکر کن که چه تنهاست...


اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...


چه فکر نازک و غمناکی!


نه وصل ممکن نیست


همیشه فاصله ای هست.


و حس بود نت را می خواستم...اما باز هم...


چه زیباست هیاهوی بود نت در اوج تنهایی های من و در اوج شکستنم...


آری تمام لحظه ها یم پر از هیاهوی با تو بودن است.


فردا تولد عزیز ترینم


               تولدت مبارک 


لطفآ برای خواهرم دعا کنید.


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 19:28 توسط ....

در رویاهام دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو میخوای با

من گفت و گو کنی! من در پاسخ گفتم اگه وقت دارین؟!

خدا خندید: وقت من بی نهایت است.. پرسیدم : چه چیز بشر تو را

سخت متعجب می سازد ؟

 

خدا پاسخ داد: کودکیشان! اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و

عجله دارند بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند باز

کودک شوند! اینکه انها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آ

ورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را

باز جویند!اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش

می کنند. بنابراین نه در حال زندگی میکنند نه در آینده. اینکه آنان به

گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای می میرند

گویی هرگز نزیستند.

دست های خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره

پرسیدم: به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت

بیاموزند؟

گفت بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان

باشد.! همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند

خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را

با دیگران مقایسه کنند.بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم

های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها

طول میکشد تا زخم ها را التیام بخشیم .بیاموزند که ثروتمند کسی

نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز

دارد! بیاموزند آدم هایی هستند که انها را دوست دارند فقط نمیدانند

چگونه احساساتشان را بیان کنند! بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک

نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند...

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 0:45 توسط ....

این منم

که خود را بیان می کنم

با نقطه ای سیاه

خدا ببین

من همان نقطه ی سیاه صفحه روزگار توام

نه اینکه بد باشم

سیاهی ام را نبین

تنها خواستم اگر روزی هوس پاک کردنم به سرت زد

رد خاکستری رنگم را همه ببینند روی این صفحه

راستی ...

دم از پاک کردن زدم

خدایا ....

با این موضوع این صفحه سفید دنیای تو کنار نمیایم

من با مرگ مشکل دارم

من نقطه سیاهی هستم

ولی از من انتظار عشق دارند

از من انتظار لبخند دارند

از من انتظار احساس و قلب دارند

نه .... فکر نکنی این ها را ندارم

ولی من یک قدم از دنیایت فاصله می گیرم

نه کم تر از یک قدم که من هم سفید شوم

نه بیشتر که انسانیتم را فراموش کنم

نه شرابی دارم که مست باشم

نه سیگار که تلخ باشم

نه عشقی که مقدس باشم

این منم

نقطه سیاه روزگار تو ...

که روزی پایان یک جمله خواهد شد ....

روزی  پایان خواهم یافت

به زودیه زود...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:15 توسط ....

 

نه:

سرزنشم نکن.

 کسی چه می داند که من

                 از قرار شب قبل

                           تا شب اول قبر

                                منتظرت خواهم ماند.

تا یکی از همان روزها

                           که هیچ وقت نمی آید

                                                              بیایی...

و باز از آن حرف ها

                    که هرگز نمی باید

                                                      با تو بگویم.

آن وقت

شاید تو بمانی و

                بعد یکی از همین روزها...

                                                     کسی چه می داند...!  

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 0:8 توسط ....


مطالب پيشين
» در گنگ تب دار بلوغ...
» تو همین روزا...
» مرگ تو یا مرگ من...
» خدایا خسته شدم...
» به سان خودت...
» فكر می كردم خدا...
» تنهایی...
» گفت و گو با خدا
» منم نقطه سیاه روزگاره تو خدا...
» نه سر زنشم نکن
Design By : ParsSkin.com